|
سلام
منوی اصلیاین وبلاگ هیچ ربطی به زرشک ندارد چون من تکه کلامم زرشک است و تو مدرسه هم به عنوان مرد زرشکی منو می شناسن اسم این وبلاگ را هم گذاشتم حضرت زرشک حالا باهم بگید زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 جستجو
پیوندها
|
حضرت زرشک
پرنده مردنی است , پرواز را به خاطر بسپار بیا ، نه برو
بیا ، نه برو
پی نوشت :تقدیم به کسی که دوسش دارم ... همیشه ، هر جا ، در هر وضعی ... |+| نوشته شده توسط محمدعلی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 15:46 |
فراموش نکن تو بچگی ...
قبلا افتخار میکردم که تا حالا عاشق نشدم ولی بعد از یک مدت باعث سر شکستگیم شد چون هر کی ازم میپرسید عاشق شدی میگفتم نه و یک طور نگام میکرد که انگار یکی از واجبات رو انجام ندادم ولی الان باز افتخار میکنم که عاشق نشدم چون الان دارم میبینم یک نفر که ادعاش میشه عاشق یک نفر دیگه هست غیر از اون عشق های دیگه ای هم داره ولی جالب تر اون معشوق هم چنین وضعیتی رو داره و اونم معشوق چند نفر دیگه است و اتفاقا عاشق اونا هم هست. اگه به خاطره نداشتن چنین عشق هائی باعث میشه بهم چپ چپ نگاه کنن من عاشق اینجور نگاه ها هستم چون میدونم این نگاه ها به من میفهمونن که هنوز کثیف نشدی و تا عشق واقعی باید صبر کنی ، عشقی که توش حقیقته و توش پاکی . به امید اون روزی که همه یا احساس پاک کودکیشون رو داشته باشند و یا به عشق پاک بزرگی برسن. محمدعلی ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط محمدعلی در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:24 |
خداوندا... دوست دارم
خداوندا... من الان مانند کودکی هستم که از آینده اش بی خبر است نمیداند کبوتر زندگی اش سفید است یا سیاه نمیداند درخت زندگی اش آشیانه ی کلاغ است یا کبوتر نمیداند زندگی اش پر غروب است یا پر طلوع و هزاران نمیداند دیگر .... من فقط یک چیز میدانم و آن این است که خدا دوست دارم
میدونم که میدونی دوست دارم بدون که میدونم
خیلی دوستم داری
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط محمدعلی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 6:22 |
اعتراف اولین ترانه ای که سرودم
اعتراف خدا ببخش این بنده رو،بنده ی سر تا پا گنات اون دیگه تسلیم شده،اومده واسه ی قصاص
قصاص اون خنده ای که از لبای یکی پروند قصاص اون گریه ای که روی چشم یکی نشوند قصاص کم ترین جزامه / مرگ کمترین بلامه
خدا می بخشی بنده تو / بنده ی بی حمایتو بنده ای که ذلیل شده / اومده بعد عمری پیش تو
آره گنام زیاد ولی / بخشش تو زیادتره آره بدون که روزگار / از یه قفس برام تنگ تره
جونی بده یا که بگیر / که دیگه طاقت ندارم فرصت جبران ندارم / جرات کتمان ندارم
کتمان اون گناهائی / که رخنه کردن در وجود گناهی که از جنس منه / بگو چرا کردی سکوت
سکوت علامت / بخشش یا که بلاست بگو که طاقت ندارم / زجر سکوت بی انتهاست محمدعلی |+| نوشته شده توسط محمدعلی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 0:56 |
|